![]() |
![]() |
|
| به نام خداوند بخشنده |
|
برای شروع یه شعر از خودم براتون می نویسم امیدوارم بپسندید.
صدای بارون که اومد چترامونو باز نکردیم
زیر بارون حتی رفتیم اشکامونو پاک نکردیم
ما نزاشتیم که بفهمن گونه هامون خیسه اشکه
پرده هارو می کشیدیم تا نفهمن چی گزشته
صدای گریه میاد باز بابا اروم دیگه بسته
خرماها رو خوب بچینین الانه میان یه دسته
ادمای جورو واجور با لباسای سیاشون
با صداهای شکسته با نگاهای پریشون
اونا هرگز نمی فهمن چی شدم وقتی که رفتی
نمی فهمن شیشه ی عمرمنم شکست تو رفتی
حالا من روی زمینو تویی اون بالا تو ابرا
چقدر فاصله مونده میون دستای ماها
تو چقدر سفید و ماهی تو لباس این عروسی
این عروس شدن چه زود بود... تو الانه توی خاکی
کاری کردی که نپوشم لباسای رنگ و وارنگ
اخه این مجلسه اشکه نه صدای سازو اهنگ
حالا اسمون برام شد یه تلگراف خیالی
ابرای کوچه و بازار دفترای خیس و خالی
بدن سرد درختا یه مداد خیلی کم رنگ
گلای خیس تو باغچه یه مداد رنگی بی رنگ
تابرات من بنویسم نامه هایی و دوباره
تا که اینجوری بمونی تو خیال من ستاره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:8 توسط زینب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 |
|
RSS
|